تحقق يك رويا!!!!

از وقتي كه يادمه يعني دبيرستاني بودم آرزوم بود كه دار.وساز بشم. زمانيكه كنكور دادم براي اولين بار يه رتبه پرت آوردم و سال دوم آزاد دا.رو قبول شدم و سراسري هم در كمال ناباوري شد شيمي توي سرشناسترين دانشگاه اي.ران! شيمي رو انتخاب كردم.بنا به شرايط مالي اون زمان به خاطر شهريه ولي هدفم شد دارو.سازي از راه فوق ليسانس شيمي! يه هدف خيلي طولاني مدت.حداقل به مدت 6 سال! كارشناسي تموم شد و زمان ارشد رسيد. خونه پر بود از استرس. استرس يه اتفاق ناگوار و من با همه تلاشم شبانه ه.مدان آ.لي قبول شدم! نرفتم. دوسش نداشتم.دوري زجر آور بود برام. يه بار ديگه خوندم و سال بعد ارشد روزانه گرايش آلي بازهم همون دانشگاه قبلي با رتبه دو رقمي قبول شدم. دو سال و نيم طول كشيد. سختي خيليييييييييي زياد داشت. يه رشته سنگين با يه پايان نامه مشگل و پر از سوال! حالا به هدفم نزديكتر بودم. كنكور رزيدن.تي دارو گرايش شي.مي دارو.يي! حالا من بودم با يه پايان نامه سنگين در حال دفاع و آزما.يشگاهي كه هررررررر روز بايد ميرفتم اونم حدود روزي 12 ساعت!! كنكور ثبت نام كردم ولي نه دفاعم به موقع ميشد نه مقاله اي داشتم نه درسي ميشد بخونم.شركت نكردم.دفاع كردم.همه زورمو جمع كردم و بعد دو ماه شروع كردم.يه شروع تلخ.حس ميكردم زندگي رو دوس ندارم.يه حس آويزون بودن.به حس بي حسي!گندترين دورانم بود.به طور قطع ميتونم بگم گندترين!بعد يك ماه عادت كردم.درس خوندم و امتحان دادم.بعدم مصاحبه و آرزوي من كه امسال آخرين سالي بود كه امكان داشت براورده شه. از سال بعد كل كنكور عوض ميشد و امكان قبولي خيلي خيلي كم ميشد. روز جوابا رو هيچ وقت يادم نميره. روز مصاحبه شكي نداشتم كه با توجه به نمره قبولم ولي توي جلسه سوالي پرسيدن كه همه اميدم به ته.ران موندن از بين رفت.رنج نمره ها هم جوري نبود كه خودمو جزو هشت نفر اول براي ت.هران موندن ببينم.چهارم بهمن ماه.واي روزي بود.روزي بود كه تا ابد يادمه.از صبح از شدت استرس حالت تهوع داشتم.صد دفعه بغض كردم توي مد.رسه و اشكام اومدنو بقيشو قورت دادم.ساعت شد سه اومديم خونه.ناهار خورده نخورده دراز كشيدم بخوابم.سرمو گذاشتم روي بالش گوشيم زنگ زد.جوابا اومده بود.نفهميدم چه جوري رفتم طبقه بالا.نفهميدم كي كامپيوترو روشن كردم نفهميدم چقد طول كشيد فقط وقتي ديدم جزو هشت نفرم از خوشحالي جيغ كشيدم.روياي عزيز و دوست داشتني من با همه مشكلات تحقق پيدا كرد.حال اون موقعم آخر مس.تي بود.آخر شادي آخر گريه هاي از ته دل خوشحالي.آخر هق هقاي مامان و خواهر و بهت پدر و صداي لرزون از خوشحالي برادر.يادم نميره.بهت پدر تا دو روز ادامه داشت.بعد دو روز گريست براي اين شادماني گريست و گفت تازه داره باورم ميشه و مني كه حتي الآن از شادي اين اتفاق اشكام مياد.خوشحالم.آخر قصه من خوش شد.آخر تلاشاي من نتيجش شد يه افتخار كه براي هميشه هميشه هميشه روح كمال طلب من رو ار.ضا ميكنه.من شادم.خوشحالم.روي ابرام.سر كلاسا دوس دارم مغز استادي كه درس ميده رو بجوام.حس ميكنم با ياد گرفتن هر كلمه جون ميگيرم.اشتياق دارم كه برم سر كلاس و كلي چيزي كه بلد نيستم بهم بگن و من بيام خونه بخونم و بخونم.ممنون خدا.هزاران هزار مرتبه شكر به خاطر مهربونيت.به خاطر نعمتت.شكر گذارم.تكليفمو با خيلي چيزا و كسا معلوم كردم.الآن منم و يه آينده با كلي پستي بلندي پيش روم ولي پرانرژي و اميدوار.

/ 0 نظر / 24 بازدید